تنها۷۸


تنها۷۸

انتظار

در زندگی ام بی هودگی موج میزند.......

نوشته شده در یک شنبه 27 خرداد 1397برچسب:,ساعت 22:55 توسط H| |

http://s8.picofile.com/file/8328420792/5_Baghe_Del.mp3.html

نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد 1397برچسب:,ساعت 15:13 توسط H| |

میگن زمان همه چیز رو حل میکنه...پنج سال گذشت چی حل شد؟تو این پنج سال اتفاقای زیادی افتاد و علاقت از بین رفت ولی فقط علاقه من بیشتر شد...هنوز تا صد و بیست سالگیت خیلی مونده..."من" امید دارم...

نوشته شده در دو شنبه 14 خرداد 1397برچسب:,ساعت 22:7 توسط H| |

لعتت به اون همه دوست دارم....

نوشته شده در چهار شنبه 9 خرداد 1397برچسب:,ساعت 17:37 توسط H| |

امروز خیلی دلم برات تنگ شده..نمیدونم چرا آخرش این شد؟من هنوز وایسادم..دو سال و نیم گذشت...از نبودت اما دل من اروم نمیشه...من تا روزی که برگردی و دوباره داشته باشمت منتظر میمونم میدونم بالاخره یک روز میرسه اینا رو بخونی..شاید اون روز که میخونی یاد همه اون خاطرات خوب و بد بیافتی...

نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد 1397برچسب:,ساعت 21:50 توسط H| |

خرداد ماه ماه قشنگیه...من خیلی دوستش دارم..ماه رمضون هم همینطور..تو این ماه بهترین اتفاق عمرم رقم خورد...کاش بودی دلم خیلی هواتو کرده..

نوشته شده در پنج شنبه 3 خرداد 1397برچسب:,ساعت 14:13 توسط H| |

خیلی وقته نیستی...

اگه بدونی دلم چقدر برات تنگ شده..الان ماه رمضون شده.باز یاد سال اول آشناییمون افتادم..چهارده تیر نود و دو..بهترین روز زندگیم...

دوریت خیلی آزارم میده تنها کاری که میتونم انجام بدم انتظاره..

شاید  هیچوقت نیای اما مطمئن باش من همیشه منتظر یک روز خوبم..چه اتفاقی بهتر

از اومدن تو میتونه برام باشه؟

زود برگرد یکی اینجا منتظره....97/2/28

نوشته شده در جمعه 28 ارديبهشت 1397برچسب:,ساعت 19:12 توسط H| |

با یک نگاه عاشق میشود و هر آنچه که بین ما گذشت برایش خاطره شد..راحت دروغ میگفت ..میدانست حقیقت را نمیگوید اما فقط میگفت..آنقدر گفت تا در قلبم تثبیت شد..عشقش مانند آتش وجودم را فرا گرفت..من در این دنیا فقط اورا داشتم..اون به دنبال راهی بود تا تنهایی هایش را پر کند من هم دنبال سرنوشتم..نمیدانم تقدیر خدا چیست ..ولی یک چیز را میدانم..با وجود اینکه خیلی از من دور است و من هم در افکار او گم هستم باز یک روز خواهد رسید که برگردد..تا آن روز او در قلب من باقی خواهد ماند..اشک های زیادی ریختم که هیچکدام مرهم درد هایم نشد..عادت به لبخند اجباری داشتم.از درون میسوختم اما کاری جز نگاه از من برنمیآید..میدانم یک روز خواهد رسید که این هارا بخوانی..میدانم دوباره میفهمی من هم وجود دارم..میدانم در کنار دیگری هستی اما یک روز دوباره درکنار هم قرار خواهیم گرفت.همیشه چشم انتظار تو ح.ب 96/11/27 

نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1396برچسب:,ساعت 20:11 توسط H| |

الزایمر درد نیست درمانه

نوشته شده در چهار شنبه 29 شهريور 1396برچسب:,ساعت 19:16 توسط H| |

ضربه خوردیم وشکستیم ونگفتیم چرا

مادهان از گله بستیم ونگفتیم چرا

جای " بنشین" و "بفرما" بتمرگی گفتند

ماشنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا

"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم هنوز

ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست

دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا

چه چراها که شنیدیم و ندانیم چرا

ماهمین بوده و هستیم ونگفتیم چرا

نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1395برچسب:,ساعت 12:55 توسط H| |


Power By: LoxBlog.Com